امروز ظهر کتابخونه بودم
تو سالن عمومی نشسته بودم و به یه کتاب زبان نگاه مینداختم
جز من و مسعول اونجا کسی نبود
چند دقیقه بعدش یه پسر اومد و کتاب «شاخه گلی برای امیلی» رو میخواست
اما هرچقدر اون خانوم تو سیستم میزد میگفت همچین کتابی وجود نداره
از پسر اصرار ک من تو سیستم مرکزی زدم و آدرس اینجا رو بهم داده و از خانم انکار که نداریمم این کتاب رو
نتونستم طاقت بیارم و از اینور سالن گفتم عاغا اسم کتاب این نیسسسست اسمش یک گل سرخ برای امیلیه یک گل سرررخ
اون فیلم جواد رضویانه شاخه گلی برای عروس لنتیا ، البته ادامه شو تو دلم گفتم و فقط قسمت اول رو بلند عرض کردم :دی
خب فک کردم الان همه ی لامپای سالن خاموش میشه و یه نور صومتیه لااایت و ملو روم میگیرن و
اون پسر کلاه شو در میاره و تا زانو خم میشه و میگه مررسی بورژوا و بعد تشویق حضاررررر
اما صدای تق به هم کوبیدن در و ویراژ موتور باعث شد لامپای سالن دوباره روشن بشن و تشویق قطع بشه
انگار با ویراژش گفت عوضی لعنتی به تو چه من اصن دلم میخاست همه ی ۱۰ هزار کتاب اینجا رو تک به تک بگردم
+ با اینکه پشتش به من بود و فقط کلاه شو دیدم اما مطمعنم تو دلش لبخند زده و گفته ارررره خودشه مرسی و بعد مثل من یرای دفعه صد هزارم کلی جمله های قشنگ میاد تو ذهنش و تصمیم میگیره ازم حسابی تشکر کنه اما وقتی به خودش میاد میبینه جلوی کولر لم داده و صفه ی پنجاه کتاب رسیده درونگرای لنتی
برچسب:
نویسنده: آراد نصیری